1.سلام
2.خوب نیستم ،دوباره بهم ریخته ام...
3.زندگی ام را با دست کشیدن از هرچه آغاز کرده ام،گذرانده ام!
4.یک غزل از زنده یاد "نجمه زارع"برای دل خودم!:
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته _بی گمان_برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی؟اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که...نه!نفرین نمی کنم...نکند
به او که _عاشق او بو ده ام_ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود!
خدا کند فقط زود آن زمان برسد...
5.همیشه برای به دست آوردن چیزهایی که می خواستم هرکاری کردم،حتی می شه گفت جنگیده ام و به هر قیمتی بوده به دست آوردمش.ولی تازگیا به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزها رو هرکاری هم که بکنی نمی تونی به دست بیاری،هرچقدر هم که بجنگی،هرچقدر هم که به این در و اون در بزنی نمی تونی اونا رو داشته باشی چون سهم تو نیستند...
این روزها که نه پاهام قدرت دویدن داره و نه دستام قدرت جنگیدن خیلی به این چیزها فکر می کنم...
به هرحال جنگ من دیگه تموم شده...نتیجه ی جنگ هم که از اول معلوم بوده:
بی بی دل کشته ی سرباز تو!...
6.یک ترانه از "شهیار قنبری" برای اونی که شعراشو دوست داره!....:
کدوم غزل،کدوم قصیده ای تو
که پیش تو ترانه هام حقیره
هوای تو،هوای تو چه تازه س
آدم می خواد تو این هوا بمیره
ترانه هام نجیب و عاشقانه س
تمام خوندنم فقط بهانه س
بهانه یی برای با تو بودن
بمون که موندنت چه مؤمنانه س
تو از کدوم ستاره بر می گردی
که دب اکبر این چنین سیاهه
تو از کدوم قبیله و تباری
که از تو دور شدن یه جور گناهه؟
صدای تو به وسعت زمینه
صدای تو صدای آخرینه
تو با ردایی از گیاه و شبنم
بیا که آرزوم فقط همینه!
صدای من هرچی که هس،دروغ نیس
صدای من پر از هوای گریه س
صدای من صدای از تو مردن
صدای من فقط برای گریه س
تو مثل مثنوی همیشه خوبی
به شعر من یه اسم تازه دادی
صدای من، صدای التماسه
تو از سر ترانه هام زیادی!
7.نمی دونم می شه اسم شعر رو روش گذاشت یا نه! شاید یک سپید کوتاه باشه! اما من بهش میگم "سیاه مشق". این هم یک سیاه مشق از خودم:
چند روزی ست مادر در خودش فرو رفته
میترسم تنهایی من به او هم سرایت کرده باشد
درهای اتاقم را قفل می کنم
باید مدتی در قرنطینه بمانم؛
شاید دوره ی نقاهت این عشق زودتر تمام شود!...
8. راستش این بار سومیه که این متن رو بازنویسی می کنم."سه شنبه 16 بهمن ماه" ای متن رو برای اولین بار نوشتم و به این قسمت که رسیدم یک خداحافظی مفصل کردم و "بی بی دل" رو برای همیشه گذاشتم کنار! اما انگار قسمت! این نبود...همون شب که فوق العاده داغون بودم مامان طبق معمول برای دیدن نوه اش رفت مشهد. این بار از رفتنش خیلی خوشحال شدم چون باید تنها می موندم تا با خودم و شرایط جدید کنار بیام. هرچند مامان کاری به کارم نداره اما تو چهره اش می شد اینو خوند که فهمیده یه چیزی هست که من دوباره خودم روتوی اتاقم حبس کردم و وقتی هم برای جواب دادن تلفن های مینا (که دائم حالم رو می پرسید) از اتاق بیرون می رفتم چشمام پف کرده و قرمز بود و... بگذریم...رفتن مامان باعث شد درگیر کارای خونه بشم و به جز شبا که خیلی خیلی تنها میشدم فکرای عجیب و غریب به سرم نزنه...تا اینکه برای بار دوم این متن رو نوشتم. این بار برای یه مدت از "بی بی دل" خداحافظی کردم تا برم و یه دستی به سر و روی "دلم"بکشم و بعد برگردم! اما تنهایی دوباره هجوم آورد و به این نتیجه رسیدم که تنها جایی که می تونم حرفام و بزنم تا یه خورده آروم بشم همین جاست... در ضمن اینجا تنها جاییه که شاید گاهی از سر بی حوصلگی بهش سر بزنه!(منظوم اونیه که شعرای شهیار رو دوس داره)...مامان هنوز نیومده اما من هنوز نتونستم خودمو جمع و جور کنم...دارم هرکاری می کنم تا قبل اومدنش انقدر حالم خوب باشه که به قول خودش دوباره از سر و کولش بالا برم و بشینم ور دلشو زر زر کنم! اونم یه داد بزنه سرمو بگه: کله ی بابات!خفه شو سرم رفت!بعدم اولین چیزی که دم دستشه پرت کنه طرفم...آخ!دلم براش تنگ شد...خوبه که نیست تا ببینه دوباره دل بچه ی لوس و ننرش گرفته...
۹.تا دوباره دیدن تو دست و رویم را نخواهم شست!...
1۰.برمی گردم...زودتر از همیشه...غیر اینجا جایی رو ندارم که دلمو خالی کنم...